کاوش کنید فصل 21 از 'شازده کوچولو' را با متن اصلی انگلیسی، ترجمه فارسی، واژگان آیلتس و توضیحات دقیق، و فایل صوتی متن اصلی انگلیسی. گوش دهید و مهارت خواندن خود را بهبود بخشید.
درست در آن لحظه بود که روباه ظاهر شد. «صبح بخیر،» گفت روباه.
شازده کوچولو برگشت اما چیزی ندید. «من دقیقاً اینجا هستم،» صدا گفت، «زیر درخت سیب.»
«من نمیتوانم با تو بازی کنم،» گفت روباه. «من رام نشدهام.»
«آه! لطفاً مرا ببخش،» گفت شازده کوچولو. اما پس از کمی تأمل، اضافه کرد: «منظورت از ’رام کردن‘ چیست؟»
«تو اینجا زندگی نمیکنی،» گفت روباه. «به دنبال چه میگردی؟»
«من به دنبال آدمها میگردم،» گفت شازده کوچولو. «منظورت از ’رام کردن‘ چیست؟»
«آدمها،» گفت روباه. «آنها تفنگ دارند و شکار میکنند. خیلی آزاردهنده است. آنها مرغ هم پرورش میدهند. اینها تنها علایقشان است. تو به دنبال مرغ میگردی؟»
«نه،» گفت شازده کوچولو. «من به دنبال دوست میگردم. منظورت از ’رام کردن‘ چیست؟»
«این عملی است که اغلب نادیده گرفته میشود،» گفت روباه. «یعنی ایجاد پیوند.»
«دقیقاً همین،» گفت روباه. «برای من، تو هنوز چیزی بیش از یک پسر بچهای نیستی که دقیقاً شبیه صدها هزار پسر بچه دیگر است. و من به تو نیازی ندارم. و تو هم، از طرف خودت، به من نیازی نداری. برای تو، من چیزی بیش از یک روباه شبیه صدها هزار روباه دیگر نیستم. اما اگر مرا رام کنی، آنگاه ما به یکدیگر نیاز خواهیم داشت. برای من، تو در تمام دنیا بیهمتا خواهی بود. برای تو، من در تمام دنیا بیهمتا خواهم بود... فکر میکنم او مرا رام کرده است...»
«ممکن است،» گفت روباه. «روی زمین آدم همه جور چیز میبیند.»
«اوه، اما این روی زمین نیست!» گفت شازده کوچولو.
روباه به نظر گیج و بسیار کنجکاو آمد.
«زندگی من بسیار یکنواخت است،» روباه گفت. «من مرغ شکار میکنم؛ آدمها من را شکار میکنند. همه مرغها شبیه هم هستند، و همه آدمها شبیه هم هستند. و در نتیجه، کمی حوصلهام سر میرود. اما اگر مرا رام کنی، گویی خورشید آمده تا بر زندگی من بتابد. صدای قدمی را خواهم شناخت که با همه دیگران متفاوت است. قدمهای دیگر مرا به عجله به زیر زمین میفرستند. قدمهای تو مرا، مانند موسیقی، از لانهام فرامیخواند. و بعد نگاه کن: آن پایین مزرعه گندم را میبینی؟ من نان نمیخورم. گندم برای من فایدهای ندارد. مزارع گندم حرفی برای گفتن به من ندارند. و این غمانگیز است. اما تو موهایی به رنگ طلا داری. فکر کن وقتی مرا رام کردهای چقدر شگفتانگیز خواهد بود! گندم، که آن هم طلایی رنگ است، یاد تو را برایم زنده میکند. و دوست خواهم داشت به صدای باد در گندمزار گوش دهم...»
روباه برای مدت طولانی به شازده کوچولو خیره شد.
«خیلی دوست دارم،» شازده کوچولو پاسخ داد. «اما وقت زیادی ندارم. دوستانی برای کشف کردن دارم، و چیزهای زیادی برای فهمیدن.»
«آدم فقط چیزهایی را میفهمد که رام کرده باشد،» گفت روباه. «آدمها دیگر وقتی برای فهمیدن هیچ چیز ندارند. آنها چیزها را از مغازهها آماده میخرند. اما هیچ مغازهای وجود ندارد که بشود در آن دوستی خرید، و بنابراین آدمها دیگر دوستی ندارند. اگر دوستی میخواهی، مرا رام کن...»
«برای رام کردن تو چه باید بکنم؟» شازده کوچولو پرسید.
«باید خیلی صبور باشی،» روباه پاسخ داد. «اول با فاصله کمی از من—مثل آن—در علفها خواهی نشست. من از گوشه چشمم به تو نگاه خواهم کرد، و تو چیزی نخواهی گفت. کلمات منشأ سوءتفاهمها هستند. اما هر روز کمی نزدیکتر به من خواهی نشست...»
«بهتر بود در همان ساعت بازمیگشتی،» گفت روباه. «اگر، برای مثال، تو ساعت چهار بعدازظهر بیایی، آنگاه من از ساعت سه شروع به خوشحال شدن میکنم. هرچه به آن ساعت نزدیکتر شوم، احساس خوشحالی بیشتری خواهم کرد. در ساعت چهار، من دیگر نگران خواهم بود و دوروبر میپرم. به تو نشان خواهم داد چقدر خوشحالم! اما اگر در هر ساعتی بیایی، من هرگز نخواهم دانست قلبم باید در چه ساعتی آماده استقبال از تو باشد... آدم باید مراسم مناسب را رعایت کند...»
«مراسم چیست؟» شازده کوچولو پرسید.
«آنها هم اعمالی هستند که اغلب نادیده گرفته میشوند،» گفت روباه. «آنها چیزی هستند که یک روز را از روزهای دیگر، و یک ساعت را از ساعتهای دیگر متمایز میکنند. برای مثال، در میان شکارچیان من یک مراسم هست. هر پنجشنبه با دختران دهکده میرقصند. بنابراین پنجشنبه برای من روز فوقالعادهای است! میتوانم تا تاکستانها قدم بزنم. اما اگر شکارچیان در هر ساعتی برقصند، هر روز شبیه روز دیگر میشود، و من اصلاً هیچ تعطیلاتی نخواهم داشت.»
پس شازده کوچولو روباه را رام کرد. و وقتی ساعت رفتنش نزدیک شد—«آه،» گفت روباه، «گریه خواهم کرد.»
«تقصیر خودت است،» گفت شازده کوچولو. «من هرگز آرزوی هیچ آسیبی برای تو نداشتم؛ اما تو میخواستی من تو را رام کنم...»
«اما حالا قرار است گریه کنی!» گفت شازده کوچولو.
«به من فایده داشته،» گفت روباه، «به خاطر رنگ مزارع گندم.» و سپس اضافه کرد:
«برو دوباره به رزها نگاه کن. حالا خواهی فهمید که مال تو در تمام دنیا بیهمتاست. بعد بیا تا با من خداحافظی کنی، و من رازی را به تو هدیه خواهم داد.»
شازده کوچولو رفت تا دوباره به رزها نگاه کند.
«شما اصلاً شبیه گل سرخ من نیستید،» گفت. «هنوز شما هیچ چیز نیستید. هیچ کس شما را رام نکرده، و شما هم کسی را رام نکردهاید. شما شبیه روباه من هستید وقتی که اولین بار او را شناختم. او فقط یک روباه شبیه صدها هزار روباه دیگر بود. اما من او را دوست خود کردم، و حالا او در تمام دنیا بیهمتاست.»
و رزها بسیار شرمسار شدند.
«شما زیبا هستید، اما خالی هستید،» ادامه داد. «کسی نمیتواند برای شما بمیرد. مسلماً، یک رهگذر معمولی فکر میکند که گل سرخ من دقیقاً شبیه شما به نظر میرسد—گل سرخای که متعلق به من است. اما او به تنهایی از همه شما صدها رز دیگر مهمتر است: زیرا او کسی است که من به او آب دادهام؛ زیرا او کسی است که من زیر گلوب شیشهای قرار دادهام؛ زیرا او کسی است که من پشت پرده پناه دادهام؛ زیرا برای اوست که من کرمها را کشتهام (به جز دو سه تایی که نجات دادیم تا پروانه شوند)؛ زیرا او کسی است که من به حرفهایش گوش دادهام، وقتی غر میزد، یا لاف میزد، یا حتی گاهی وقتی که هیچ نمیگفت. زیرا او گل سرخ من است.»
«خداحافظ،» گفت روباه. «و حالا راز من اینجاست، رازی بسیار ساده: تنها با قلب است که آدم درست میبیند؛ آنچه ضروری است برای چشم نامرئی است.»
«آنچه ضروری است برای چشم نامرئی است،» شازده کوچولو تکرار کرد، تا مطمئن شود که به خاطر میسپارد.
«این زمانی است که برای گل سرخ خود تلف کردهای که گل سرخ تو را اینقدر مهم میکند.»
«این زمانی است که من برای گل سرخ خود تلف کردهام—» گفت شازده کوچولو، تا مطمئن شود که به خاطر میسپارد.
«آدمها این حقیقت را فراموش کردهاند،» گفت روباه. «اما تو نباید آن را فراموش کنی. تو برای همیشه مسئول چیزی هستی که رام کردهای. تو مسئول گل سرخ خود هستی...»