کاوش کنید فصل 3 از 'شازده کوچولو' را با متن اصلی انگلیسی، ترجمه فارسی، واژگان آیلتس و توضیحات دقیق، و فایل صوتی متن اصلی انگلیسی. گوش دهید و مهارت خواندن خود را بهبود بخشید.
برای مثال، نخستین باری که هواپیمای مرا دید (هواپیمایم را نخواهم کشید؛ این کار برایم بسیار پیچیده است)، از من پرسید:
"این یک شیء نیست. پرواز میکند. یک هواپیماست. هواپیمای من است." و من به خود میبالیدم که او فهمید من میتوانم پرواز کنم.
"چه! تو از آسمان پایین افتادی؟" "بله،" با فروتنی پاسخ دادم.
"پس تو هم از آسمان میآیی! سیارهات کدام است؟"
در آن لحظه، جرقهای از نور در راز نفوذناپذیر حضورش یافتم؛ و ناگهان پرسیدم:
اما او پاسخی نداد. سرش را به نرمی تکان داد، در حالی که چشمانش از هواپیما برنمیگرفت: "درست است که با این وسیله نمیتوانی از جایی خیلی دور آمده باشی..."
و در خیالی عمیق فرو رفت که مدتی طول کشید. سپس، گوسفند مرا از جیبش بیرون آورد و در تماشای گنجش غرق شد.
"آقای کوچولو، تو از کجا میآیی؟ این 'جایی که من زندگی میکنم' که میگویی چیست؟ میخواهی گوسفندات را کجا ببری؟"
پس از سکوتی اندیشمندانه پاسخ داد:
"نکتهی خوبی که در جعبهای که به من دادی هست این است که شبها میتواند از آن به عنوان خانهاش استفاده کند."
"درست است. و اگر پسر خوبی باشی، یک ریسمان هم به تو میدهم تا بتوانی روزها او را ببندی، و یک تیرک هم برای بستنش."
اما به نظر میرسید شازده کوچولو از این پیشنهاد شوکه شده بود:
"ببندیاش! چه فکر عجیبی!"
"اما اگر او را نبندی،" گفتم، "به جایی خواهد رفت و گم خواهد شد."
دوست من دوباره به خنده افتاد:
آنگاه شازده کوچولو با جدیت گفت:
"این مهم نیست. جایی که من زندگی میکنم، همه چیز آنقدر کوچک است!"
و شاید با اشارهای از اندوه افزود: