تم مطالعه:
زبان:
📢 فصل بعدی خودکار:
🔊

Chapter X (فصل دهم)

کاوش کنید فصل 10 از 'شازده کوچولو' را با متن اصلی انگلیسی، ترجمه فارسی، واژگان آیلتس و توضیحات دقیق، و فایل صوتی متن اصلی انگلیسی. گوش دهید و مهارت خواندن خود را بهبود بخشید.

متن اصلی انگلیسی
ترجمه
واژگان IELTS (FA)

خود را در مجاورت سیارک‌های سیارک‌های ۳۲۵، ۳۲۶، ۳۲۷، ۳۲۸، ۳۲۹ و ۳۳۰ یافت. بنابراین، برای افزودن به دانش خود، بازدید از آن‌ها را آغاز کرد.

🔊
asteroids /ˈæstərɔɪdz/
n. سیارک‌ها، اجرام سنگی کوچکی که به دور خورشید می‌چرخند
🔊
add to his knowledge /æd tuː hɪz ˈnɒlɪdʒ/
phr. v. به دانش خود افزودن، اطلاعات خود را افزایش دادن

نخستین آن‌ها را یک پادشاه در اشغال داشت. جامه‌ای از ارغوان شاهی و پوست قاقم بر تن، بر تختی نشسته بود که هم ساده بود و هم با شکوه.

🔊
Clad in /klæd ɪn/
phr. v. پوشیده در، ملبس به (معمولاً برای لباس خاص یا رسمی)
🔊
ermine /ˈɜːrmɪn/
n. قاقم، پوست سفید راسوی قاقم که نماد سلطنتی است
🔊
throne /θroʊn/
n. تخت پادشاهی، کرسی سلطنت
🔊
majestic /məˈdʒestɪk/
adj. باشکوه، پر ابهت، با عظمت

"آه! این یکی رعیت است،" پادشاه با دیدن شازده کوچولو که می‌آمد، فریاد زد.

🔊
exclaimed /ɪkˈskleɪmd/
v. با صدای بلند اعلام کرد، فریاد زد (اظهار تعجب، شادی و ...)

و شازده کوچولو با خود اندیشید: "چگونه مرا شناخت در حالی که هرگز پیش از این مرا ندیده بود؟"

🔊
recognize /ˈrekəɡnaɪz/
v. بازشناختن، تشخیص دادن، به رسمیت شناختن
🔊 He did not know how the world is simplified for kings. To them, all men are subjects.

او نمی‌دانست که جهان در نظر پادشاهان چگونه ساده‌سازی شده است. برای آنان، همه مردمان رعیت هستند.

🔊
simplified /ˈsɪmplɪfaɪd/
v. (past participle). ساده شده، ساده سازی شده
🔊
subjects /ˈsʌbdʒekts/
n. رعایا، اتباع، شهروندان تحت فرمان یک پادشاه
🔊 "Approach, so that I may see you better," said the king, who felt consumingly proud of being at last a king over somebody.

"نزدیک بیا تا بهتر ببینمت،" گفت پادشاه که از این‌که سرانجام پادشاه کسی است، سرشار از غرور بود.

🔊
Approach /əˈproʊtʃ/
v. نزدیک شدن، نزدیک آمدن
🔊
consumingly /kənˈsuːmɪŋli/
adv. به طور تمام کننده، به شدت، به طرز وسواس‌گونه

شازده کوچولو به هر سو نگریست تا جایی برای نشستن بیابد؛ اما تمام سیاره با ردای با شکوه پوست قاقم پادشاه انباشته بود. پس راست ایستاد و از آنجا که خسته بود، خمیازه کشید.

🔊
crammed /kræmd/
v. (past participle). انباشته شده، متراکم و پر از
🔊
magnificent /mæɡˈnɪfɪsənt/
adj. بسیار عالی و زیبا، خیره کننده، با شکوه
🔊
upright /ˈʌpraɪt/
adv. ایستاده، در حالت قائم
🔊
yawned /jɔːnd/
v. (past tense). خمیازه کشید
🔊 "It is contrary to etiquette to yawn in the presence of a king," the monarch said to him. "I forbid you to do so."

"خمیازه کشیدن در حضور یک پادشاه خلاف آیین است،" پادشاه به او گفت. "تو را از این کار بازمی‌دارم."

🔊
contrary to etiquette /ˈkɒntrəri tuː ˈetɪket/
phr. خلاف آداب معاشرت، بر خلاف نزاکت
🔊
monarch /ˈmɒnək/
n. فرمانروا، پادشاه یا ملکه
🔊
forbid /fəˈbɪd/
v. قدغن کردن، منع کردن، نهی کردن

"حساب کار دست خودم نیست. نمی‌توانم جلوی خودم را بگیرم،" شازده کوچولو پاسخ داد، سراسر شرمسار. "از سفری دراز آمده‌ام و خواب به چشم ندیده‌ام..."

🔊
thoroughly embarrassed /ˈθɜːrəli ɪmˈbærəst/
phr. (adv. + adj.). کاملاً شرمسار، به شدت خجالت‌زده

"آه، پس،" گفت پادشاه. "فرمان می‌دهم که خمیازه بکشی. سال‌هاست کسی را ندیده‌ام که خمیازه بکشد. خمیازه‌ها برای من اشیایی کنجکاوی‌برانگیزند. بیا، حالا! باز هم خمیازه بکش! این یک فرمان است."

🔊
objects of curiosity /ˈɒbdʒekts əv ˌkjʊəriˈɒsəti/
phr. n. اشیاء کنجکاوی برانگیز، موضوعات جالب توجه

"این مرا می‌ترساند... دیگر نمی‌توانم..." زمزمه کرد شازده کوچولو، اینک کاملاً شرمگین.

🔊
murmured /ˈmɜːrmərd/
v. (past tense). زیر لب گفت، با صدای آرام گفت
🔊
completely abashed /kəmˈpliːtli əˈbæʃt/
phr. (adv. + adj.). کاملاً شرمنده و دستپاچه

"هم! هم!" پاسخ داد پادشاه. "پس من — من فرمان می‌دهم که گاهی خمیازه بکشی و گاهی که —"

🔊 He sputtered a little, and seemed vexed.

کمی در سخن درماند و به نظر آشفته می‌آمد.

🔊
sputtered /ˈspʌtərd/
v. (past tense). با صدای تف کردن حرف زد، لکنت‌وار و عصبانی صحبت کرد
🔊
vexed /vekst/
adj. آشفته، ناراحت، رنجیده
🔊 For what the king fundamentally insisted upon was that his authority should be respected. He tolerated no disobedience. He was an absolute monarch. But, because he was a very good man, he made his orders reasonable.

زیرا آنچه پادشاه بر آن پای می‌فشرد، اساساً این بود که اقتدارش محترم شمرده شود. نافرمانی را برنمی‌تابید. پادشاهی مطلق بود. اما از آنجا که مرد بسیار نیک‌سیرتی بود، فرمان‌هایش را منطقی می‌ساخت.

🔊
fundamentally /ˌfʌndəˈmentəli/
adv. اساساً، در بنیاد، به طور کلی
🔊
authority /ɔːˈθɒrəti/
n. اقتدار، اختیار، قدرت رسمی
🔊
tolerated /ˈtɒləreɪtɪd/
v. (past tense). تحمل کرد، تاب آورد
🔊
disobedience /ˌdɪsəˈbiːdiəns/
n. نافرمانی، سرپیچی
🔊
absolute monarch /ˈæbsəluːt ˈmɒnək/
n. پادشاه مطلقه، فرمانروایی با قدرت نامحدود
🔊
reasonable /ˈriːznəbl/
adj. منطقی، معقول

"اگر به ژنرالی فرمان می‌دادم،" برای نمونه می‌گفت، "اگر به ژنرالی فرمان می‌دادم که خود را به پرنده‌ای دریایی بدل کند، و اگر ژنرال از من اطاعت نمی‌کرد، تقصیر ژنرال نبود. تقصیر من بود."

🔊
general /ˈdʒenrəl/
n. ژنرال، فرمانده عالی رتبه نظامی
🔊 "May I sit down?" came now a timid inquiry from the little prince.

"می‌توانم بنشینم؟" اینک پرسشی کم‌روانه از شازده کوچولو برآمد.

🔊
timid /ˈtɪmɪd/
adj. ترسو، کم‌رو، خجالتی
🔊
inquiry /ɪnˈkwaɪəri/
n. پرسش، استعلام، تحقیق
🔊 "I order you to do so," the king answered him, and majestically gathered in a fold of his ermine mantle.

"فرمان می‌دهم که بنشینی،" پادشاه پاسخش داد و با شکوه چینی از ردای پوست قاقمش را گرد آورد.

🔊
majestically /məˈdʒestɪkli/
adv. با شکوه، با ابهت
🔊
mantle /ˈmæntl/
n. ردا، شنل (معمولاً بلند و رسمی)

اما شازده کوچولو در شگفت بود. سیاره ریزه‌میز بود. این پادشاه واقعاً بر چه چیزی فرمان می‌راند؟

🔊
wondering /ˈwʌndərɪŋ/
v. (present participle). در حال تعجب، در حال فکر کردن (با کنجکاوی)
🔊
tiny /ˈtaɪni/
adj. خیلی کوچک، ریز

"قربان،" به او گفت، "ببخشید که پرسشی می‌پرسم —"

🔊
Sire /ˈsaɪər/
n. لقب احترام‌آمیز برای پادشاه، اعلیحضرت
🔊 "I order you to ask me a question," the king hastened to assure him.

"فرمان می‌دهم که از من پرسشی کنی،" پادشاه شتابان او را مطمئن ساخت.

🔊
hastened /ˈheɪsnd/
v. (past tense). عجله کرد، شتاب کرد
🔊 "Sireover what do you rule?"

"قربان — بر چه چیزی فرمان می‌رانید؟"

"بر همه چیز،" گفت پادشاه با سادگی‌ای با شکوه.

"بر همه چیز؟"

پادشاه اشاره‌ای کرد که سیاره‌اش، دیگر سیاره‌ها و همه ستارگان را در بر می‌گرفت.

🔊
gesture /ˈdʒestʃər/
n. حرکت دست یا بدن، اشاره

"بر همه آن‌ها؟" پرسید شازده کوچولو.

"بر همه آن‌ها،" پاسخ داد پادشاه.

🔊 For his rule was not only absolute: it was also universal.

زیرا فرمانروایی او نه تنها مطلق، که جهانی نیز بود.

🔊
universal /ˌjuːnɪˈvɜːrsl/
adj. جهانی، همگانی، فراگیر
🔊 "And the stars obey you?"

"و ستارگان از شما اطاعت می‌کنند؟"

🔊
obey /əˈbeɪ/
v. اطاعت کردن، پیروی کردن
🔊 "Certainly they do," the king said. "They obey instantly. I do not permit insubordination."

"البته که چنین است،" گفت پادشاه. "بی‌درنگ اطاعت می‌کنند. نافرمانی را روا نمی‌دارم."

🔊
instantly /ˈɪnstəntli/
adv. فوراً، بلافاصله
🔊
insubordination /ˌɪnsəˌbɔːrdɪˈneɪʃn/
n. تمرد، سرکشی، نافرمانی در مقابل مافوق

چنین قدرتی چیزی بود که شازده کوچولو را به شگفت وا می‌داشت. اگر صاحب چنین اقتدار تام و تمامی بود، می‌توانست نه چهل‌وچهار بار، که هفتادودو بار، یا حتی صد بار، یا دویست بار در یک روز غروب آفتاب را تماشا کند، بی‌آن که نیازی به جابجایی صندلی‌اش باشد. و از آنجا که با یادآوری سیاره کوچک رها شده‌اش اندکی غمگین شده بود، جرأت به خرج داد و از پادشاه خواهشی کرد:

🔊
marvel at /ˈmɑːrvl æt/
phr. v. شگفت‌زده شدن از، حیرت کردن از
🔊
complete authority /kəmˈpliːt ɔːˈθɒrəti/
phr. n. اقتدار کامل، اختیار تام
🔊
forsaken /fəˈseɪkən/
v. (past participle). رها کرده، ترک کرده (معمولاً با احساس تلخ)
🔊
plucked up his courage /plʌkt ʌp hɪz ˈkɜːrɪdʒ/
phr. v. (past tense). جرأت خود را جمع کرد، دلسردی را کنار گذاشت
🔊 "I should like to see a sunset... do me that kindness... Order the sun to set..."

"دوست دارم غروب آفتابی ببینم... این لطف را در حقم بکنید... به خورشید فرمان بدهید که غروب کند..."

🔊
kindness /ˈkaɪndnəs/
n. لطف، مهربانی

"اگر به ژنرالی فرمان می‌دادم که مانند یک پروانه از گلی به گل دیگر بپرد، یا نمایشنامه‌ای تراژیک بنویسد، یا خود را به پرنده‌ای دریایی بدل کند، و اگر ژنرال فرمان دریافت شده را به اجرا درنمی‌آورد، گناهکار کدام یک از ما بود؟" پادشاه پرسید. "ژنرال، یا من؟"

🔊
tragic drama /ˈtrædʒɪk ˈdrɑːmə/
n. درام تراژیک، نمایشنامه غم‌انگیز
🔊
carry out /ˈkæri aʊt/
phr. v. اجرا کردن، انجام دادن
🔊 "You," said the little prince firmly.

"شما،" شازده کوچولو استوار گفت.

🔊
firmly /ˈfɜːrmli/
adv. محکم، با قاطعیت

"درست است. باید از هر کس وظیفه‌ای را خواست که از عهده‌اش برمی‌آید،" پادشاه ادامه داد. "اقتدار پذیرفته شده، پیش از هر چیز، بر خرد استوار است. اگر به مردمانت فرمان دهی تا خود را به دریا بیندازند، شورش خواهند کرد. من حق دارم اطاعت بخواهم، زیرا فرمان‌هایم خردمندانه است."

🔊
require /rɪˈkwaɪər/
v. نیازمند بودن، مطالبه کردن
🔊
duty /ˈdjuːti/
n. وظیفه، تکلیف
🔊
Accepted authority /əkˈseptɪd ɔːˈθɒrəti/
phr. n. اقتدار پذیرفته شده، اختیاری که مورد پذیرش همگان است
🔊
rise up in revolution /raɪz ʌp ɪn ˌrevəˈluːʃn/
phr. v. قیام کردن در انقلاب، شورش کردن

"پس غروب من چه؟" شازده کوچولو یادآور شد: زیرا هرگز پرسشی را که یک‌بار مطرح کرده بود فراموش نمی‌کرد.

🔊
reminded /rɪˈmaɪndɪd/
v. (past tense). یادآوری کرد، گوشزد کرد

"غروبت را خواهی داشت. فرمانش خواهم داد. اما، بر پایه دانش فرمانروایی من، تا زمانی صبر خواهم کرد که شرایط مساعد شود."

🔊
command /kəˈmɑːnd/
v. دستور دادن، فرمان دادن
🔊
science of government /ˈsaɪəns əv ˈɡʌvərnmənt/
phr. n. علم حکومت‌داری، دانش اداره کشور
🔊
favorable /ˈfeɪvərəbl/
adj. مساعد، مناسب، مطلوب

"آن کی خواهد بود؟" شازده کوچولو جویا شد.

"هم! هم!" پاسخ داد پادشاه؛ و پیش از گفتن هر چیز دیگری، تقویمی حجیم را ورق زد. "هم! هم! حدوداً — حدوداً — امشب حدود بیست دقیقه به هشت خواهد بود. و خواهی دید که چگونه چاه از من اطاعت می‌شود."

🔊
consulted /kənˈsʌltɪd/
v. (past tense). مشورت کرد، رجوع کرد (به کتاب، فرد متخصص و ...)
🔊
bulky /ˈbʌlki/
adj. حجیم، بزرگ و سنگین
🔊
almanac /ˈɔːlmənæk/
n. سالنامه، تقویم همراه با اطلاعات نجومی و ...

شازده کوچولو خمیازه کشید. حسرت غروب از دست رفته‌اش را می‌خورد. و افزون بر این، داشت کم‌کم حوصله‌اش سر می‌رفت.

🔊
regretting /rɪˈɡretɪŋ/
v. (present participle). در حال افسوس خوردن، در حال پشیمانی
🔊
bored /bɔːrd/
adj. حوصله‌سررفته، خسته (از یکنواختی)

"دیگر کاری برای انجام دادن اینجا ندارم،" به پادشاه گفت. "پس راهم را از سر خواهم گرفت."

🔊
set out /set aʊt/
phr. v. عازم شدن، شروع به سفر کردن

"نرو،" گفت پادشاه که از داشتن یک رعیت بسیار مغرور بود. "نرو. تو را وزیر می‌کنم!"

🔊
Minister /ˈmɪnɪstər/
n. وزیر
🔊 "Minister of what?"

"وزیر چه؟"

🔊 "Minister ofof Justice!"

"وزیر — وزیر دادگری!"

🔊
Justice /ˈdʒʌstɪs/
n. عدالت، دادگری
🔊 "But there is nobody here to judge!"

"اما اینجا کسی نیست که داوری شود!"

🔊
judge /dʒʌdʒ/
v. قضاوت کردن، داوری کردن

"ما این را نمی‌دانیم،" پادشاه به او گفت. "هنوز گشتی کامل در قلمرو خود نکرده‌ام. بسیار سالخورده‌ام. جایی برای کالسکه اینجا نیست و راه رفتن مرا خسته می‌کند."

🔊
complete tour /kəmˈpliːt tʊər/
phr. n. بازدید کامل، گشت کامل
🔊
kingdom /ˈkɪŋdəm/
n. پادشاهی، قلمرو پادشاه
🔊
carriage /ˈkærɪdʒ/
n. درشکه، کالسکه

"اوه، اما من قبلاً نگاه کرده‌ام!" گفت شازده کوچولو و برگشت تا نگاهی دیگر به سوی دیگر سیاره بیندازد. در آن سو، همچون این سو، کسی نبود...

🔊
glance /ɡlɑːns/
n. نگاه گذرا، نگاه سریع

"پس خودت را داوری خواهی کرد،" پادشاه پاسخ داد، "این دشوارترین کار از همه است. داوری خویشتن بسی دشوارتر از داوری دیگران است. اگر در داوری درست خویشتن کامیاب شوی، آنگاه به راستی مرد خردمندی هستی."

🔊
judge yourself /dʒʌdʒ jɔːrˈself/
phr. v. خود را قضاوت کردن، بر خود داوری کردن
🔊
wisdom /ˈwɪzdəm/
n. فرزانگی، خرد، دانش عمیق

"بله،" گفت شازده کوچولو، "اما من می‌توانم خود را در هر جایی داوری کنم. نیازی نیست بر این سیاره زندگی کنم."

"هم! هم!" گفت پادشاه. "دلیل خوبی دارم که باور کنم جایی در سیاره‌ام موش پیری هست. شب‌ها صدایش را می‌شنوم. می‌توانی این موش پیر را داوری کنی. هر از گاهی او را به مرگ محکوم خواهی کرد. بدین سان، زندگی‌اش به دادگری تو وابسته خواهد بود. اما در هر مورد او را خواهی بخشید؛ زیرا باید با او صرفه‌جویی کرد. تنها کسی است که داریم."

🔊
condemn /kənˈdem/
v. محکوم کردن، محکوم به (مجازات) کردن
🔊
depend on your justice /dɪˈpend ɒn jɔːr ˈdʒʌstɪs/
phr. v. منوط به عدالت شما بودن، وابسته به انصاف شما بودن
🔊
pardon /ˈpɑːrdn/
v. بخشیدن، عفو کردن
🔊
thriftily /ˈθrɪftɪli/
adv. به طور اقتصادی، با صرفه‌جویی، محتاطانه

"من،" پاسخ داد شازده کوچولو، "دوست ندارم کسی را به مرگ محکوم کنم. و حالا گمان می‌کنم راهم را ادامه خواهم داد."

🔊
condemn anyone to death /kənˈdem ˈeniwʌn tuː deθ/
phr. v. هیچ‌کس را محکوم به اعدام کردن
🔊 "No," said the king.

"نه،" گفت پادشاه.

اما شازده کوچولو که اکنون تدارکاتش برای رفتن را تکمیل کرده بود، نمی‌خواست پادشاه سالخورده را دلتنگ کند.

🔊
completed his preparations /kəmˈpliːtɪd hɪz ˌprepəˈreɪʃnz/
phr. v. (past tense). مقدمات خود را به پایان رساند، آماده‌سازی‌هایش را تمام کرد
🔊
grieve /ɡriːv/
v. غصه دار کردن، اندوهگین کردن

"اگر اعلیحضرت خواهان اطاعت بی‌درنگ است،" گفت، "باید بتواند فرمانی خردمندانه به من بدهد. باید بتواند، برای نمونه، فرمان بدهد که تا پایان یک دقیقه دیگر رفته باشم. به نظرم شرایط مساعد است..."

🔊
Your Majesty /jɔːr ˈmædʒəsti/
n. اعلیحضرت (لقب خطاب مستقیم به پادشاه یا ملکه)
🔊
promptly /ˈprɒmptli/
adv. به سرعت، بدون تأخیر

چون پادشاه پاسخی نداد، شازده کوچولو لحظه‌ای درنگ کرد. سپس، با آهی، خداحافظی کرد.

🔊
hesitated /ˈhezɪteɪtɪd/
v. (past tense). درنگ کرد، تردید کرد
🔊
sigh /saɪ/
n. آه (نشانه خستگی، تسلیم یا افسوس)
🔊
took his leave /tʊk hɪz liːv/
phr. v. (past tense). خداحافظی کرد، رفتن خود را اعلام کرد
🔊 "I make you my Ambassador," the king called out, hastily.

"تو را سفیر خود می‌کنم،" پادشاه شتابان فریاد زد.

🔊
Ambassador /æmˈbæsədər/
n. سفیر

هیبتی با شکوه از اقتدار داشت.

🔊
magnificent air of authority /mæɡˈnɪfɪsənt eər əv ɔːˈθɒrəti/
phr. n. ظاهر باشکوه و مقتدر

"بزرگترها بسی شگفت‌انگیزند،" شازده کوچولو با خود گفت، در حالی که سفرش را ادامه می‌داد.