کاوش کنید فصل 7 از 'شازده کوچولو' را با متن اصلی انگلیسی، ترجمه فارسی، واژگان آیلتس و توضیحات دقیق، و فایل صوتی متن اصلی انگلیسی. گوش دهید و مهارت خواندن خود را بهبود بخشید.
در حالی که درگیر تأمل درباره مسئلهاش بود، پرسید:
«یک گوسفند—اگر بوتههای کوچک را بخورد، گلها را هم میخورد؟»
«یک گوسفند،» پاسخ دادم، «هرچه در دسترسش باشد میخورد.»
نمیدانستم. در آن لحظه بسیار مشغول باز کردن پیچی بودم که در موتور هواپیماام گیر کرده بود. بسیار نگران بودم، زیرا به نظر میرسید هواپیما به شدت آسیب دیده است و آب آشامیدنی کمی برایم باقی مانده بود، بنابراین دلایل زیادی برای ترس از بدترین حالت داشتم.
شازده کوچولو هرگز سوالی را که یک بار پرسیده بود رها نمیکرد. اما من، از آن پیچ ناراحت بودم. و با اولین چیزی که به ذهنم رسید پاسخ دادم:
«خارها اصلاً فایدهای ندارند. گلها از روی کینهتوزی خار دارند!»
اما پس از لحظهای سکوت، با نوعی رنجیدگی به من حمله کرد:
«حرفت را باور نمیکنم! گلها موجودات ضعیفی هستند. آنها سادهلوحند. به هر شکلی که میتوانند خود را آرام میکنند. باور دارند که خارهایشان سلاحهای وحشتناکی است...»
پاسخ ندادم. در آن لحظه با خود میگفتم: «اگر این پیچ هنوز نچرخد، با چکش آن را میکوبم بیرون.» باز هم شازده کوچولو افکارم را برهم زد:
«اوه، نه!» فریاد زدم. «نه، نه، نه! من چیزی را باور ندارم. با اولین چیزی که به ذهنم رسید جوابت را دادم. نمیبینی؟ من مشغول کارهای مهم هستم!»
او مات و مبهوت به من خیره شد.
مرا آنجا نگاه کرد، با چکش در دستم، انگشتانم سیاه از چربی موتور، خم شده بر چیزی که به نظرش بسیار زشت میآمد...
این مرا کمی شرمنده کرد. اما او بیرحم ادامه داد: «همه چیز را قاطی میکنی... همه چیز را گیج میکنی...» واقعاً بسیار عصبانی بود. دستههای طلایی موهایش را در نسیم تکان داد.
«سیارهای را میشناسم که در آن آقایی با صورت قرمز زندگی میکند. او هرگز بوی گلی را نشنیده. هرگز به ستارهای نگاه نکرده. هرگز کسی را دوست نداشته. در تمام زندگیاش کاری نکرده جز جمع زدن رقمها. و تمام روز مدام تکرار میکند، درست مثل تو: "من مشغول کارهای مهم هستم!" و این او را از غرور باد میکند. اما او یک انسان نیست—او یک قارچ است!»
شازده کوچولو اکنون از خشم سفید شده بود.
«گلها میلیونها سال است که خار میرویانند. میلیونها سال است که گوسفندها آنها را میخورند. و آیا تلاش برای فهمیدن اینکه چرا گلها این همه زحمت میکشند تا خارهایی برویانند که هرگز به دردشان نمیخورد، یک مسئله مهم نیست؟ آیا جنگ بین گوسفندها و گلها مهم نیست؟ آیا این از محاسبات آن آقای چاق و قرمزپوست مهمتر نیست؟ و اگر من—خودم—گلی را میشناسم که در جهان بیهمتاست، که جز در سیاره من در هیچ کجای دیگر نمیروید، اما یک گوسفند کوچولو میتواند صبحی با یک گاز، بیآنکه حتی متوجه شود چه میکند، آن را نابود کند—اوه! تو فکر میکنی این مهم نیست!»
«اگر کسی گلی را دوست داشته باشد، که فقط یک شکوفه از آن در میان میلیونها و میلیونها ستاره میروید، فقط نگاه کردن به ستارهها برای خوشحال کردنش کافی است. میتواند به خود بگوید: "جایی، گل من آنجاست..." اما اگر گوسفند آن گل را بخورد، در یک لحظه همه ستارههایش تاریک میشوند... و تو فکر میکنی این مهم نیست!»
دیگر نمیتوانست چیزی بگوید. سخنانش در گریه گرفت.
شب فرود آمده بود. ابزارهایم را از دستهایم رها کرده بودم. اکنون چکش من، پیچ من، یا تشنگی، یا مرگ چه اهمیتی داشت؟ روی یک ستاره، یک سیاره، سیاره من، زمین، شازده کوچولو نیاز به تسلی داشت! او را در آغوش گرفتم و تکانش دادم. به او گفتم:
«گلی که دوستش داری در خطر نیست. برای گوسفندات یک پوزهبند میکشم. یک نرده میکشم تا دور گلات بگذاری. من—»
نمیدانستم چه بگویم. احساس ناشیگری و دستپاچگی میکردم. نمیدانستم چگونه میتوانم به او برسم، کجا میتوانم او را دریابم و بار دیگر دست در دستش به راه ادامه دهم.