کاوش کنید فصل 14 از 'شازده کوچولو' را با متن اصلی انگلیسی، ترجمه فارسی، واژگان آیلتس و توضیحات دقیق، و فایل صوتی متن اصلی انگلیسی. گوش دهید و مهارت خواندن خود را بهبود بخشید.
سیاره پنجم بسیار عجیب بود. از همه کوچکتر بود. در جایی از آسمان، روی سیارهای که هیچ ساکنی نداشت، یک چراغدار وجود داشت.
«شاید این مرد چاه پوچ به نظر برسد. اما به پوچی پادشاه>>، <<<مرد خودپسند>>، <<<تاجر>> و <<<مینوش نیست. زیرا دستکم کار او معنایی دارد. وقتی چراغ خیابانش را روشن میکند، گویی ستارهای دیگر یا گلی را زنده میکند. وقتی چراغش را خاموش میکند، آن گل یا ستاره را به خواب میفرستد. این شغلی زیباست. و از آنجا که زیباست، به راستی سودمند است.»
وقتی به سیاره رسید، با احترام به چراغدار سلام کرد.
«این دستور است،» چراغدار پاسخ داد. «صبح بخیر.»
«دستور این است که چراغم را خاموش کنم. عصر بخیر.»
«چیزی برای فهمیدن نیست،» چراغدار گفت. «دستور، دستور است. صبح بخیر.» و چراغ را خاموش کرد. سپس با دستمالی که با مربعهای قرمز تزیین شده بود، پیشانیاش را پاک کرد.
«من شغل وحشتناکی دارم. در روزگار قدیم معقول بود. صبحها چراغ را خاموش میکردم و عصرها دوباره روشنش میکردم. بقیه روز را برای استراحت و بقیه شب را برای خواب داشتم.»
«دستورها تغییر نکردهاند،» چراغدار گفت. «این تراژدی است! سال به سال سیاره سریعتر چرخیده و دستورها تغییر نکردهاند!»
«پس—سیاره اکنون در هر دقیقه یک دور کامل میزند و من حتی یک ثانیه هم برای استراحت ندارم. هر دقیقه یک بار باید چراغم را روشن و خاموش کنم!»
«این خیلی بامزه است! یک روز اینجا، جایی که تو زندگی میکنی، فقط یک دقیقه طول میکشد!»
«اصلاً بامزه نیست!» چراغدار گفت. «در مدتی که با هم حرف زدهایم، یک ماه گذشته است.»
«بله، یک ماه. سی دقیقه. سی روز. عصر بخیر.» و دوباره چراغش را روشن کرد.
همانطور که شازده کوچولو او را تماشا میکرد، احساس کرد که این چراغدار را که اینقدر به دستورهایش وفادار است، دوست دارد. غروبهایی را به یاد آورد که خودش در روزگار گذشته، تنها با جابهجا کردن صندلیاش به دنبالشان میرفت؛ و میخواست به دوستش کمک کند.
«میدانی،» گفت، «میتوانم راهی به تو بگویم که هر وقت خواستی استراحت کنی...»
زیرا ممکن است مردی همزمان هم وفادار باشد و هم تنبل.
«سیاره تو آنقدر کوچک است که با سه گام میتوانی دورتادور آن را بگردی. برای این که همیشه در آفتاب باشی، فقط کافی است کمی آهسته راه بروی. وقتی خواستی استراحت کنی، راه میروی—و روز به هر اندازهای که دوست داری طول میکشد.»
«این زیاد به درد من نمیخورد،» چراغدار گفت. «تنها چیزی که در زندگی دوست دارم، خوابیدن است.»
«کاریش نمیشود کرد،» چراغدار گفت. «صبح بخیر.»
«آن مرد،» شازده کوچولو در ادامه سفرش با خود گفت، «آن مرد از سوی همه دیگران تحقیر میشد: از سوی <<<پادشاه>>، <<<مرد خودپسند>>، <<<مینوش>> و <<<تاجر>>. با این حال، او تنها کسی است که به نظرم مسخره نمیآید. شاید به این دلیل است که به چیزی غیر از خودش فکر میکند.»
با حسرت آهی کشید و دوباره با خود گفت: